بابا کجایی ، کجایی بابا ، کجا هستی ؟
دلم می خواست سنگِ قبری بنامِ تو در ایران بود .به خانه ات می آمدم ، یوسفِ گم گشده ام را می دیدم که بروی َسنگت حَک شده ، امّا افسوس ، افسوس و صد افسوس ، که پلاکی به این نشان نخواهم یافت .
خیلی دوری ، کجایی !
این َحقم نیست ، نمی خواهم با این مصافتِ زیاد با تو کتابی درد و دل کنم .
امشب دلم بابامو می خواد ،
بابا جون برام چی خریدی ، با من بازی می کنی ، قصه میگی ؟ من از تاریکی می ترسم .
یادم میاد وقتی تو نماز می خوندی ، مورچه طلاییِ بابا رو پشتت سوار می شد و با تو نماز میخوند و اگر پیشونیم با تو هم زمان رو مهر نمی خورد ،جیغِ بنفش میکشیدم.
چرا تکیه گاهی بنامِ پدر ندارم ، َخستم ، دلم میخواد گریه کنم ، دلم می خواد زار بزنم ، می خوام گِله کنم ، سَرت داد بزنم فقط دلم میخواد ، دلم تو رو می خواد.
می دونم نیستی ، حقم نبود اصلا،
دکترایِ حقوق ، َحقمو نداده رفتی ..........
باباجونم بد جوری تنهام، میگن ، دختر عزیزِ باباست !!!!!!!
کجایی ، کجایی، کجایی دلم تنگه ، دلم خیلی تنگه .................................................................. خیلی.
اگر می تونستی با یک شخصِ تاریخی غذا بخوری ، مرده یا زنده ،
با کی غذا می خوردی ؟
( اِپی فایت ) گلی هست که رویِ درخت رشد میکنه ، ولی از درخت تغذیه نمی کنه.
از هوا و باران تغذیه می شه.
هر کدام از گلها رابطه ای با اون حشره ای دارن که اونها رو بارور می کنه هر گل یک نوع حشره رو دوست داره .
پس حشره محو اون گل میشه ، چون جفتِ اونه ، رفیقِ اونه و چیزی نمی خواد مگر اونکه با اون جفت گیری کنه .
حشره دوباره یک گلِ دیگه پیدا می کنه و اونم بارور می کنه. نه حشره ، نه گل ، هیچکدوم عظمتِ عشق بازی رو بخوبی نمی فهمند . چطور می تونن بفهمن با یک رقص ِ کوچیک که اونها می کنن دنیا حیاط پیدا می کنه .
امّا این رخ میده ، خیلی ساده براساسِ چیزی که اونها جهتِ انجامش طراحی شدن .
چیزِ عظیم و با شکوهی رخ می ده ، به معنایی اونها به ما نشون دادن که چگونه زندگی کنیم ، و می گن تنها وسیله اندازه گیری ، که تو داری قلبِ توِ.
وقتی گلِ خودِتو پیدا کردی نباید اجازه بدی چیزی سرِ راهِ تو و اون قرار بگیره .
اگر واقعاً چیزی رو دوست داشته باشی ، هرگز عقب نشینی نمی کنی.
راهم را گم کردم ، فاجعه شد.
در راهم گم شدم ، افتخار شد.
خود را راه کردن ، عبادت
به مقصد رسیدن ، سعادت
پیر میکده ام خبر داد از غم ِ تنهایی
عملت چیست ، سلامت بر کیست
در مکتب حقایقِ زندگی ، فرِ، نازِمن چه آموختی
وز بهر چه خرقه تنهایی بر تن انداختی
گفتم : دیریست که خود ساقیِ میکده ام
وز باده عشق ، خود بی خبرم
همچو خرابات مِی و جامِ لبم
در رهِ عشق ، صوفیِ شهرِ غربتم
در عالمِ گدایی سالارِ پاِدشاهانم
در کویِ عاشقی مُخلصِ خراباتم
در نهانخانه عشرت نه به بدنبالِ خویشم
شبگرد بیابانم و در پی گم کرده خویشم
زمانی ناشناسی به چَشم آشنا دیدم
صبا به چشمم افتاد ، ترسیدم از او حذر کردم
دیری نگذشت دل به او دادم و به امانت گرفتم
بار دگر صبا به چشمم افتاد ،اینبار با او گذر کردم
پیر میکده ام کجاست تا به او خبر دهم
جامِ شراب در دستم و بنده دولتم
دیگر عیبم نکن به بدنامی ، نده آزارم
در دیدن عشق او ، دیوانه عالمم
آشنای ِ عشق شدم ، در طلبِ همدمم
لا مذهبِ عشق ، از این دیوانگی ِ خود در حیرتم
بجستم و نیافتم ، از او طلب کردم
حدر کردم 28 بهاری که ندانسته خزان کردم.......
با من ای موج پریشان هستی ،امّا نیستی
امشب اینجایی و می بینم که فردا نیستی
کوهم و با رقصِ امواج مُدارا می کنم
گر چه می دانم تو اهلِ مُدارا نیستی
ُسست عهدان را همه پیمانه و پیمان یکیست
ای بتِ پیمان شکن تنها تو تنها نیستی
عشق را بازیچه می دانی و دربازیِ عشق
زلیخا می خواهی ، امّا خود یوسف نیستی
من به راهِ عشق تولیلا تر از لیلا شدم
گر چه از آغاز میدیدم که مجنون نیستی
با سر جامی ، ته جامی به هر بزمی ، خوشی
تا سحر شب را حریفِ باده پیما نیستی
شاخِ گل را مانی از ناماندگاری نزدِ کس
ماندنی همچون درختِ گل به یک جا نیستی
باز هم زیباترین هستی مرا ، امّا بدان
تو به چشم دیگری اینقدر زیبا نیستی
با تو گفتم تا کِه هستم ،جز تو چیزی نیستم
بی من امّا ای مسیحادم ، مسیحا نیستی
از تو بودم ، از تو ماندم ، از تو می مانم ولی
باورم شد راست می گفتی ، تو از ما نیستی ؟!
هیچ کس حیرانیم را حس نکرد
لحظه ویرانیم را حس نکرد
در تمامِ لحظه هایم هیچ کس
خلوتِ پنهانیم را حس نکرد
آنکه سامانِ غزلهایم از اوست
بی سرو سامانیم را حس نکرد
آسمانِ غَم گِرفته با دلش
برکه طوفانیم را حس نکرد
آنکه در اول به دیدارم شتافت
سلام بهترین هدیه خدا
نمی دونم کارم درست بود یا نه! ولی فرمانِ دل قشنگ ترین فرمان.
دلم برات تنگ شده شاید دیدن ماشینت آرومم کنه (مسخرست)
دارم کم کم از بین می رم، تو مراقبِ خودت باش ، ببخشید.
19/10/84
آغاز دوست داشتن است گر چه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست
عشق آن نیست که یک دل به صد یار دهی
عشق آن است که صد دل به یک یار دهی
دوست آن نیست که هر لحظه کنارت باشد
دوست آن است که هر لحظه به یادت باشد
وقتی خدا بهت می گه ( باشه ) چیزی رو که می خوای بهت می ده
وقتی می گه ( صبر کن ) چیزه بهتری بهت می ده
وقتی می گه ( نه ) بهترینو برات آماده می کنه
آنگاه که دوست داری کسی به یادت باشد
به یاده من باش که من همیشه به یاد توام
از طرف بهترین دوست تو ( خدا )
لحظه ها را گذراندیم تا به خوشبختی برسیم
قافل از اینکه خوشبختی همان لحظه هایی بود که گذراندیم