من زن ام ...
شیشه و
شیطان ...
شاهد است !!!
پاورقی : مطلب کامل بود و به پاورقی نیازی نداشت
پاورقی تر : شرمنده یه چند روزی کم لطفی به بعضی از دوستان مهربانم داشتم
بی وفایی (1)
برایش کادویی زیبا گرفتم
و کم کم در دل او جا گرفتم !
سپس کردم رهایش طبق معمول
چه زیبا حال لیلا را گرفتم !
بی وفایی (2)
به هر بامی نشستی چون کبوتر
تو مال بنده بودی یا غضنفر؟
حالا که بی وفایی شرط عقله
منم می رم سراغ " زید " دیگر !
پاورقی (1): هر که از دیده رود از دل هم برود ... زیاد نگران لیلی نباش![]()
پاورقی(2): چیزی عوض داشت گله نداره![]()
پاورقی (1+2): جریان این به اون در ...بی حساب شدین ![]()
پاورقی خط فاصله: با وفایی کن تا وفایت کنند ...![]()
پاورقی فرناز به خط فاصله: چشم آقا داوود و دور دیدی ؟![]()
اصلا به تو و و و و چه مربو و و وطه ![]()
روزی مردی ، عقربی را دید که درون آب دست و پا می زند . تصمیم گرفت عقرب را نجات دهد ، اما عقرب انگشت او را نیش زد .مرد باز هم سعی کرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد ، اما بار دیگر او را نیش زد .
رهگذری او را دید و پرسید :" برای چه عقربی را که تو را نیش می زند ، نجات می دهی "؟
مرد پاسخ داد :" این طبیعت عقرب است که نیش بزند ولی طبیعت من این است که عشق بورزم ".
چرا باید مانع عشق ورزیدن شوم ! فقط به این دلیل که عقرب طبیعتا نیش می زند ؟
پاورقی: عشق ورزی را متوقف نساز . لطف و مهربانی خود را دریغ نکن حتی اگر دیگران تو را بیازارند .![]()
پاورقی تر : با تو هستم ای دوستم اگرآزردمت تو به من عشق بورز تا خوشحالتر بشم و بیشتر آزارت دهم .![]()
پاورقی تر از اولی : خوشا به حال تو که عشق ورزیدن طبیعت توست .![]()
قبل از پاورقی آخر : می دونم طولانیه ...نق نزن
بخون
در روزگار کهن پیر مرد روستازاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت . روزی اسب پیر مرد فرار کرد و همه ی همسایگان برای دلداری به خانه اش آمدند و گفتند :"عجب شانس بدی آوردی که اسبت فرار کرد !"
پیر مرد در جواب گفت :" از کجا می دانید که این از خوش شانسی من بوده یا بد شانسی ام ؟"
و همسایه ها با تعجب گفتند :" خب معلومه که این بد شانسیه !"
هنوز یک هفته از ماجرا نگذشته بود که اسب پیرمرد به همراه بیست اسب وحشی به خانه برگشت . این بار همسایه ها برای تبریک نزد پیر مرد آمدند:" عجب اقبال بلندی داشتی که اسبت به همراه بیست اسب دیگر به خانه برگشت !"
پیر مرد بار دیگر در جواب گفت:" از کجا می دانید که این از خوش شانسی من بوده یا بد شانسی ام ؟"
فردای آن روز پسر پیرمرد حین سواری در میان اسب های وحشی زمین خورد و پایش شکست .
همسایه ها بار دیگر آمدند:" عجب شانس بدی!"
و کشاورز پیر گفت :" :" از کجا می دانید که این از خوش شانسی من بوده یا بد شانسی ام ؟"
و چند تا از همسایه ها با عصبانیت گفتند:" خب معلومه که از بد شانسی تو بوده پیر مرد کودن!"
چند روز بعد نیروهای دولتی برای سربازگیری از راه رسیدند و تمام جوانان سالم را برای جنگ در سر زمینی دور دست با خود بردند . پسر کشاورز پیر به خاطر پای شکسته اش از اعزام معاف شد. همسایه ها برای تبریک بار دیگر به خانه ی پیر مرد رفتند:" عجب شانسی آوردی که پسرت معاف شد .
و کشاورز پیر گفت:" از کجا می دانید که ...؟
![]()
![]()
![]()