تبليغاتX
خط ِ فاصله
خدا در من زندگی می کند

 

من زن ام ...

 

شیشه و

 

 شیطان ...

 

شاهد است !!!

 

 

پاورقی : مطلب کامل بود و به پاورقی نیازی نداشت

پاورقی تر : شرمنده یه چند روزی کم لطفی به بعضی از دوستان مهربانم داشتم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 بهمن1386ساعت   توسط فرناز  | 

 

 

بی وفایی (1)

 

برایش کادویی زیبا گرفتم

و کم کم در دل او جا گرفتم !

سپس کردم رهایش طبق معمول

چه زیبا حال لیلا را گرفتم !

 

 

بی وفایی (2)

 

به هر بامی نشستی چون کبوتر

تو مال بنده بودی یا غضنفر؟

حالا که بی وفایی شرط عقله

منم می رم سراغ " زید " دیگر !

 

 

 

پاورقی (1):  هر که از دیده رود از دل هم برود ... زیاد نگران لیلی نباش

پاورقی(2):  چیزی عوض داشت گله نداره

پاورقی (1+2): جریان این به اون در ...بی حساب شدین  

 

پاورقی خط فاصله: با وفایی کن تا وفایت کنند ...

پاورقی فرناز به خط فاصله: چشم آقا داوود و دور دیدی ؟

اصلا به تو و و و و چه مربو و و وطه

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 بهمن1386ساعت   توسط فرناز  | 

 

روزی مردی ، عقربی را دید که درون آب دست و پا می زند . تصمیم گرفت عقرب را نجات دهد ، اما عقرب انگشت او را نیش زد .مرد باز هم سعی کرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد ، اما بار دیگر او را نیش زد .

رهگذری او را دید و پرسید :" برای چه عقربی را که تو را نیش می زند ، نجات می دهی "؟

مرد پاسخ داد :" این طبیعت عقرب است که نیش بزند ولی طبیعت من این است که عشق بورزم ".

چرا باید مانع عشق ورزیدن شوم ! فقط به این دلیل که عقرب طبیعتا نیش می زند ؟

 

 

پاورقی: عشق ورزی را متوقف نساز . لطف و مهربانی خود را دریغ نکن حتی اگر دیگران تو را بیازارند .

پاورقی تر : با تو هستم ای دوستم اگرآزردمت تو به من عشق بورز تا خوشحالتر بشم و بیشتر آزارت دهم .

پاورقی تر از اولی : خوشا به حال تو که عشق ورزیدن طبیعت توست .

 

+ نوشته شده در  جمعه 12 بهمن1386ساعت   توسط فرناز  | 

 

قبل از پاورقی آخر : می دونم طولانیه ...نق نزن بخون

 

 

در روزگار کهن پیر مرد روستازاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت . روزی اسب پیر مرد فرار کرد و همه ی همسایگان برای دلداری به خانه اش آمدند و گفتند :"عجب شانس بدی آوردی که اسبت فرار کرد !"

پیر مرد در جواب گفت :" از کجا می دانید که این از خوش شانسی من بوده یا بد شانسی ام ؟"

و همسایه ها با تعجب گفتند :" خب معلومه که این بد شانسیه !"

هنوز یک هفته از ماجرا نگذشته بود که اسب پیرمرد به همراه بیست اسب وحشی به خانه برگشت . این بار همسایه ها برای تبریک نزد پیر مرد آمدند:" عجب اقبال بلندی داشتی که اسبت به همراه بیست اسب دیگر به خانه برگشت !"

پیر مرد بار دیگر در جواب گفت:" از کجا می دانید که این از خوش شانسی من بوده یا بد شانسی ام ؟"

فردای آن روز پسر پیرمرد حین سواری در میان اسب های وحشی زمین خورد و پایش شکست .

همسایه ها بار دیگر آمدند:" عجب شانس بدی!"

و کشاورز پیر گفت :" :" از کجا می دانید که این از خوش شانسی من بوده یا بد شانسی ام ؟"

و چند تا از همسایه ها با عصبانیت گفتند:" خب معلومه که از بد شانسی تو بوده پیر مرد کودن!"

چند روز بعد نیروهای دولتی برای سربازگیری از راه رسیدند و تمام جوانان سالم را برای جنگ در سر زمینی دور دست با خود بردند . پسر کشاورز پیر به خاطر پای شکسته اش از اعزام معاف شد. همسایه ها برای تبریک بار دیگر به خانه ی پیر مرد رفتند:" عجب شانسی آوردی که پسرت معاف شد .

و کشاورز پیر گفت:" از کجا می دانید که ...؟

 

 

 

پاورقی : و عاقبت از کجا میدونی که...؟ چرا قلم من مشکی شده !!!

قلبم گرفت چرا سفید نمی نویسه !!!

وقتی مشکی می نویسی ... سفید برات چاپ میکنن

وقتی سفید می نویسی ... مشکی برات حساب میکنن

پاورقی: از کجا میدونی از خوش شانسی من بوده یا بد شانسی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 بهمن1386ساعت   توسط فرناز  |