تبليغاتX
خط ِ فاصله - خوش شانسی یا بد شانسی!؟
خدا در من زندگی می کند

 

قبل از پاورقی آخر : می دونم طولانیه ...نق نزن بخون

 

 

در روزگار کهن پیر مرد روستازاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت . روزی اسب پیر مرد فرار کرد و همه ی همسایگان برای دلداری به خانه اش آمدند و گفتند :"عجب شانس بدی آوردی که اسبت فرار کرد !"

پیر مرد در جواب گفت :" از کجا می دانید که این از خوش شانسی من بوده یا بد شانسی ام ؟"

و همسایه ها با تعجب گفتند :" خب معلومه که این بد شانسیه !"

هنوز یک هفته از ماجرا نگذشته بود که اسب پیرمرد به همراه بیست اسب وحشی به خانه برگشت . این بار همسایه ها برای تبریک نزد پیر مرد آمدند:" عجب اقبال بلندی داشتی که اسبت به همراه بیست اسب دیگر به خانه برگشت !"

پیر مرد بار دیگر در جواب گفت:" از کجا می دانید که این از خوش شانسی من بوده یا بد شانسی ام ؟"

فردای آن روز پسر پیرمرد حین سواری در میان اسب های وحشی زمین خورد و پایش شکست .

همسایه ها بار دیگر آمدند:" عجب شانس بدی!"

و کشاورز پیر گفت :" :" از کجا می دانید که این از خوش شانسی من بوده یا بد شانسی ام ؟"

و چند تا از همسایه ها با عصبانیت گفتند:" خب معلومه که از بد شانسی تو بوده پیر مرد کودن!"

چند روز بعد نیروهای دولتی برای سربازگیری از راه رسیدند و تمام جوانان سالم را برای جنگ در سر زمینی دور دست با خود بردند . پسر کشاورز پیر به خاطر پای شکسته اش از اعزام معاف شد. همسایه ها برای تبریک بار دیگر به خانه ی پیر مرد رفتند:" عجب شانسی آوردی که پسرت معاف شد .

و کشاورز پیر گفت:" از کجا می دانید که ...؟

 

 

 

پاورقی : و عاقبت از کجا میدونی که...؟ چرا قلم من مشکی شده !!!

قلبم گرفت چرا سفید نمی نویسه !!!

وقتی مشکی می نویسی ... سفید برات چاپ میکنن

وقتی سفید می نویسی ... مشکی برات حساب میکنن

پاورقی: از کجا میدونی از خوش شانسی من بوده یا بد شانسی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 بهمن1386ساعت   توسط فرناز  |